دانستنی ها
وبلاگی برای تمامی سنین
درباره وبلاگ


با سلام خدمت عزیزانی که این وبلاگ را مورد بازدید قرار دادند. لازم به ذکر است که تمامی مطالب این وبلاگ متعلق به تیم دانستنیها است و استفاده از آن به شرط ذکر منبع مانعی ندارد. با تشکر!!!
مدیر وبلاگ:
احسان آخرت دوست

مدیر وبلاگ : آتنا آخرت دوست
نظرسنجی
بزرگترین دانشمند ایرانی از نظر شما؟










در ادامه مطلب میتونید تعدادی از داستان های کوتاه انگلیسی را به همراه  ترجمه ی فارسی مشاهده کنید ...


last week I went to the theater, the play was very interesting. I didn’t enjoy it! A couple was sitting behind me, talking loudly. I couldn’t hear the actors; so I looked at them angrily. They didn’t pay any attention.
“I can’t hear a word” I said angrily.” it’s none of your business,” he said.” this is a private conversation!”

 

هفته قبل به تئاتر رفتم. نمایش بسیار جذاب بود.من از آن لذت نبردم.زوجی پشت سر من نشسته بودند و با صدای بلند صحبت می کردند.من نمی توانستم صدای بازیگران را بشنوم،بنابراین با عصبانیت به آنها نگاهی انداختم.آنها توجهی نکردند.با عصبانیت گفتم:”من یک کلمه نمی توانم بشنوم”.مرد گفت:”به تو ربطی ندارد.این یک گفتگوی خصوصی است 

                                                        

 

                                                 ***********************************

 

When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to get fat and slow. He was not able to breathe as well as before, and when he walked rather fast, his heart beat painfully.

He did not do anything about this for a long time, but finally he became anxious and went to see a doctor, and the doctor sent him to hospital. Another young doctor examined him there and said, 'I don't want to mislead you, Mr Perkins. You're very ill, and I believe that you are unlikely to live much longer. Would you like me to arrange for anybody to come and see you before you die?'

Dave thought for a few seconds and then he answered, 'I'd like another doctor to come and see me.'


هنگامی كه دیو پركینس جوان بود، او خیلی ورزش می‌كرد، و لاغر و قوی بود، اما هنگامی كه چهل و پنج ساله شد، شروع به چاق شدن و تنبل شدن كرد. او قادر به نفس كشیدن مانند قبل نبود، و هنگامی كه مقداری تندتر حركت می‌كرد، ضربان قلبش به سختی می‌زد.

او برای مدت طولانی در این باره كاری نكرد، اما در آخر نگران شد و به دیدن یك دكتر رفت، و دكتر او را به یك بیمارستان فرستاد. دكتر جوان دیگری او را در آنجا معاینه كرد و گفت: آقای پركینس من نمی‌خواهم شما را فریب دهم. شما بسیار بیمار هستید، و من معتقدم كه بعید است شما مدت زمان زیادی زنده بمانید. آیا مایل هستید ترتیبی بدهم قبل از اینكه شما بمیرید كسی به ملاقات شما بیاید؟

دیو برای چند ثانیه فكر كرد و سپس پاسخ داد، مایلم تا یك دكتر دیگر بیاید و مرا ببیند

 

                                        ******************************************

                              

The Elevator

آسانسور

An Amish boy and his father were in a mall.  They were amazed by almost everything they saw, but especially by two shiny, silver walls that could move apart and then slide back together again.

The boy asked, "What is this, Father?" The father (never having seen an elevator) responded, "Son, I have never seen anything like this in my life, I don't know what it is."

While the boy and his father were watching with amazement, a fat, ugly old lady moved up to the moving walls and pressed a button. The walls opened, and the lady walked between them into a small room. 

The walls closed, and the boy and his father watched the small numbers above the walls light up sequentially.

They continued to watch until it reached the last number, and then the numbers began to light in the reverse order.

Finally the walls opened up again and a gorgeous 24-year-old blond stepped out. 

The father, not taking his eyes off the young woman, said quietly to his son, "Go get your mother.


 

پسر وپدر شهر ندیده ای داخل یك فروشگاهی شدندتقریبا همه چیز باعث شگفتی آنها می شد مخصوصا دو تا دیوار براق و نقره ای كه می تونست از هم باز بشه

و دوباره بسته بشه.پسر می پرسه این چیه.پدر كه هرگزچنین چیزی را ندیده بود جواب داد :پسر من هرگز چنین

چیزی تو زندگی ام ندیده ام نمی دونم چیه.در حالی كه داشتند با شگفتی

تماشا می كردن خانم چاق و زشتی به طرف در متحرك حركت كرد و

كلیدی را زد در باز شد زنه رفت بین دیوارها تویه اتاقه كوچیك

در بسته شد و پسر وپدر دیدند كه شماره های كوچكی بالای لامپ هابه ترتیب

روشن میشن.آنها نگاشون رو شماره ها بود تا به آخرین شماره رسیدبعد شماره ها

بالعكس رو به پایین روشن شدند سرانجام در باز شد و یه دختر 24ساله خوشگل بوراز اون اومد بیرون . پدر در حالیكه چشاشو از  دختربرنمی داشت آهسته به پسرش گفت :برو مادرت بیار

     

 

                                             ***************************************

                                                      

 

  Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, "I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose." 

"
Destiny will now reveal itself." 

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious

After the battle. a lieutenant remarked to the general, "No one can change destiny." 

"
Quite right," the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

سرنوشت


 در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:" سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد". 

"سرنوشت خود مشخص خواهد کرد".

 سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: "سرنوشت را نتوان تغییر داد(انتخاب کرد با یک سکه)"

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:" کاملا حق با شماست".

 

                              

 

                                    *********************************

 

The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.
 The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and  watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said. “Yes, I remember,” Mike said. " I’m paying you back,” Sam said

 

قرض
دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.
سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: «چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم    

 

                                            

                                             **********************************

          

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'




خانم ویلیامز یك معلم بود، و سی كودك در كلاسش بودند. آن/ها بچه/های خوبی بودند، و خانم ویلیامز همه/ی آن/ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می كردند.

زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس می آمدند و كت، كلاه و دستكش هایشان در می آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روی چوب لباسی كه بر روی دیوار بود می/گذاشتند، و دستكش ها را نیز در جیب كتشان می ذاشتند. 

سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یك جفت دستكش كوچك آبی بر روی زمین پیدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستكش چه كسی است؟ اما كسی جوابی نداد.

در آن هنگام به دیك نگاه كرد و از او پرسید. دیك، دستكش های تو آبی نیستند؟ 

او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم كردم.  

 

                                             

                                          **********************************

 

                                    

Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one 
and his name is Geoff. He worked in the shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, 'There isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week.'

Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Grcensea. Then she said to him, 'Geoff, why do you never phone me?'

Geoff laughed. 'But, Mother,' he said, 'you haven't got a phone.'

'No,' she answered, 'I haven't, but you've got one!'

خانم هریس در روستای كوچكی زندگی می‌كند. شوهرش مرده است، اما یك پسر دارد. او (پسرش) بیست و یك ساله است و نامش جف است. او در یك فروشگاه در داخل روستا كار و با مادرش زندگی می‌كرد، اما پس از آن در شهر كاری به دست آورد و رفت و در آنجا زندگی می‌كرد. نام آن (شهر) گرین‌سی بود. آنجا كاملا از روستای مادرش دور بود. و او (مادرش) از این وضع خوشحال نبود، اما جف می‌گفت: مادر، در روستا كار خوبی برای من وجود ندارد، و من می‌توانم پول خوبی در گرین‌سی به دست بیاورم و مقداری از آن را هر هفته برای شما بفرستم.

یكشنبه‌ی قبل خانم هریس خیلی عصبانی بود. او سوار قطار شد و به سمت خانه‌ی پسرش در گرین‌سی رفت. سپس به او گفت: جف، چرا تو هرگز به من زنگ نمی‌زنی؟

جف خندید و گفت: اما مادر، شما كه تلفن ندارید.

او (مادرش) پاسخ داد: نه، من ندارم، اما تو كه داری!.

 

 

                                  ****************************************         

 

 

    John lived with his mother in a rather big house, and when she died, the house became too big for him so he bought a smaller one in the next street. There was a very nice old clock in his first house, and when the men came to take his furniture to the new house, John thought, I am not going to let them carry my beautiful old clock in their truck. Perhaps they’ll break it, and then mending it will be very expensive.’ So he picked it up and began to carry it down the road in his arms.
 
It was heavy so he stopped two or three times to have a rest.
 
Then suddenly a small boy came along the road. He stopped and looked at John for a few seconds. Then he said to John, ‘You’re a stupid man, aren’t you? Why don’t you buy a watch like everybody else?
 
جان با مادرش در یک خانه‌ی تقریبا بزرگی زندگی می‌کرد، و هنگامی که او (مادرش) مرد، آن خانه برای او خیلی بزرگ شد. بنابراین خانه‌ی کوچک‌تری در خیابان بعدی خرید. در خانه‌ی قبلی یک ساعت خیلی زیبای قدیمی وجود داشت، و وقتی کارگرها برای جابه‌جایی اثاثیه‌ی خانه به خانه‌ی جدید، آْمدند. جان فکر کرد، من نخواهم گذاشت که آن‌ها ساعت قدیمی و زیبای مرا با کامیون‌شان حمل کنند. شاید آن را بشکنند، و تعمیر آن خیلی گران خواهد بود. بنابراین او آن در بین بازوانش گرفت و به سمت پایین جاد حمل کرد.
 
آن سنگین بود بنابراین دو یا سه بار برای استراحت توقف کرد.
 
در آن پسر بچه‌ای هنگام ناگهان در طول جاده آمد. ایستاد و برای چند لحظه به جان نگاه کرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقی هستید، نیستید؟ چرا شما یه ساعت مثل بقیه‌ی مردم نمی‌خرید؟




نوع مطلب : زبان انگلیسی، 
برچسب ها : داستان های انگلیسی همراه با ترجمه، داستان های انگلیس، زبان انگلیسی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 آبان 1396 06:05 ب.ظ
قدردانی از فداکاری که در آن قرار داده اید
وبلاگ شما و اطلاعات عمیق شما ارائه شده است. خوب است
هر یک بار یک بار در یک وبلاگ می آید که همان مواد تاریخی مجدد نیست.
خواندن فانتزی! من سایت شما را ذخیره کرده ام و از فید RSS شما به حساب Google من دارم.
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:38 ب.ظ
Heya superb blog! Does running a blog such as this take a large amount of work?
I've virtually no understanding of programming but I was hoping to start my
own blog in the near future. Anyways, if you have any ideas or tips
for new blog owners please share. I know this is off subject however I just
needed to ask. Many thanks!
سه شنبه 6 تیر 1396 09:22 ق.ظ
Howdy very nice web site!! Guy .. Excellent ..
Superb .. I'll bookmark your site and take
the feeds additionally? I'm satisfied to find
numerous useful info here within the publish, we want work out extra
techniques in this regard, thank you for sharing. . . . .
.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 08:08 ق.ظ
Nice blog here! Also your web site loads up very fast!
What web host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my website loaded up as fast as yours lol
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:08 ق.ظ
Article writing is also a excitement, if you be acquainted with afterward you can write
otherwise it is complicated to write.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 10:00 ب.ظ
Pretty component to content. I simply stumbled upon your site
and in accession capital to say that I get in fact loved account your weblog posts.
Any way I'll be subscribing to your feeds and even I fulfillment you access consistently
fast.
یکشنبه 20 فروردین 1396 12:21 ق.ظ
Right here is the perfect webpage for anyone who wishes to
find out about this topic. You know a whole lot its almost tough
to argue with you (not that I actually will need to…HaHa).
You definitely put a brand new spin on a topic that's been written about for
ages. Wonderful stuff, just wonderful!
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 05:03 ب.ظ
عالی بود. اما بازم بهتر میشه!!!!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


.

 
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو